لحظات آخر زندکی احتیاج به تشخیص پزشکی ندارد، احساسیت که اتاق را پر میکند. البته این را تنها پیرمردی به سن من میفهمد، احساسیت که حتا احتیاجی به اسم ندارد، تنها مغز است که در حالت مسخ کامل فرو میرود. تا بحال چند بار جلوهی آینه به تصویر خود خیره نگاه کردید ؟ خواستید که درون را بنگرید ؟ باید تا لحظه مرگ صبر کرد. خود را می بینید، کسی را که هستید، کسی را که شده اید .
“مرگ لطفا، مرگ مرا پس بدهید.” این جمله بارها و بارها فریاد زده میشوند هنگامی که دیگر چشمانتان معنای ندارند. سعی میکنید نگاه گنید، تنها چیزی که میبینید بدن دراز به دراز و چشمانی سرد اند که فراموشت کرده اندُ بیخیالت شده اند.
من دیگر به خاطر نمی اورم، این فلش بک های خاطره دیگر برایم معنا ای ندارند. به یاد نمیآورم اخرین بار چه وقت شاد بودمُ آخرین بار کی تحقیر شدم. تمام زندگی که پشت سر گذاشته شد، فلش بک ها، همه اشتباهاتی اند که مرا از زندگی مُبرا میکنند.
“تنهایم بگذارید، دیگر پیرتر از آنم که اهمیت بدهم.” دیگر زمانی نیست که خود را مسخره کنیم، چشمان این پیرمرد ملحد را ببینید، آیا از مرگ میترسد ؟ تنها فرجام است که به آن فلش بک ها معنا خواهد بخشید، بگذارید تمامش کنم…

